تبليغاتX
اسپهبد

اسپهبد

هر پديده اي ذهني است معنايش مهم نيست مهم اين است كه نزد تو چه مفهومي دارد

سلام،حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند...

با اين همه اگر عمري باقي بود

طوري از کنار زندگي مي گذرم

که نه دل کسي در سينه بلرزد

و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم...

هضيان مي گويم ! نمي دانم...

نامه ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد،بي کنايه و ابهام

پس از نو مي نويسم:

سلام! حال من خوب است

اما تو باور نکن...


محرم نوشت  :قیامت بى حسین غوغا ندارد / شفاعت بى حسین معنا ندارد

حسینى باش که در محشر نگویند / چرا پرونده ات امضاء ندارد

عجیب نوشت :عجب حکايتي ست. که ” حسين ” و ” يوسف ” ، هر دو از ” گودال ” و ” چاه ” به آسمان عزت مي رسند!ا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 10:48  توسط کالیوه   | 

مریم بی مسیحم من...

در حصاری از سکوت

می گشایم آغوش پر ز فریادم را

رعد می شوم...

می بارم تمام قنوت خاموش نگاهم را

اشک می شوم...

می نوازم ساز خنیاگر وجودم را

نی می شوم...

و به هر سکوت که می رسم

برانداز می کنم "من" را

که هنوز "من" هستم و

"او" نشده ام...

+دلم آواز می خواهد

کاش می شد پرواز دهم

صدای مرداب شده ی خاموشم را

تا همه عالم بشنوند

"این صفحه ی شکسته" را

بی تو...

وقتی میگویم "من"

منظورم تمام "من ها" یی است

که در "ما" ادغام شده اند

و سرانجام "او" خواهیم شد...

و "او" تنها یک "خدا" ست

" ها " ندارد...

" من " که می گویم يعني قابي

که تمام " من ها" در آن جا می گیرند

" تو " هم یک " من"...
 

دل نوشت:چرا انقد بد شدم؟!؟! حالا من و خدا شدیم من او نه من ما ...
خدایا دیگه میخوام خودت برام دعا کنی!!!!
 
 پ.ن:سکانس ِ آخر وجودم
بد جور بوی زندگی می ده
.
.
.
می خوام بخوابم
صعود نزدیکه
حصاری نیست
دیواری نیست
...
می خوام
بخوابم
.
.
.
اگرچه
...
ماه با چراغ های خاموش کاری نداره
 
بی ربط نوشت: اینـــ که نامشـــ زندگیستــــ
منـــ را کشتـــ !
مانده امـــ ...
آنـــکه نامشـــ مرگـــ استـــ با منـــ چه می کند؟!

 
 اعتراف نوشت :از هموتون معذرت ،خدا از همه بیشتر از  تو ....
شاید این وبو ببندم شایدم نه ،فعلا در شرف فک کردنیم تا ببینیم خدا چی میخواد ...
موفق/دست خدا به همراتون
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 19:36  توسط کالیوه   | 

آری تو راست می گویی آسمان سهم من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

اما سهراب تو قضاوت کن...

بر دل سنگ زمین جای من است؟

من نمیدانم که چرا این مردم...

دانه های دلشان پیدا نیست...

صبر کن ای سهراب...

قایقت جا دارد....؟

من هم از همهمه ی داغ زمین بی زارم

به سراغ من اگر می آیید...

تند و آهسته چه فرقی دارد؟

تو به هر جور دلت خواست بیا...

مثه سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست

که ترک بردارد...

مثه مرمر شده است چینی نازک تنهایی من...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 15:53  توسط کالیوه   | 

حرفي از الفبا گم شده است


تهي ام


از « ت » بيزارم !!!


از هرچه تکرار و تکرار شدنيست !


حرف من گم شده است


ميان اين همه واژه ، نمي دانم حرف من با


« سين » شروع مي شد ؟


با « عين » ؟؟؟؟


« طا » ... « ب » .... ؟!!!


حرف من بينواست ، هجايي خاموش


سطر سطر کتابم را گشتم


کتاب زندگي من حرف دل نداشت


حرف من گم شده است


نمي دانم کجا ؟ از کي ؟


پ.ن :هیچی نوشت ،چند بار بگم کتاب زندگی من حرف دل نداشت ...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 0:37  توسط کالیوه   | 

نامت چه بود؟
آدم

فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاك

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟
در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟
خدا

نام وكیل ؟
آن هم خدا

جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟
همین

!!!!

حكمت؟
تبعید در زمین

همدست در گناه؟
حوای آشنا

ترسیده ای؟
كمی

ز چه؟
كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

كه؟
گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...

ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟
زیاد

برای كه؟
تنها خدا

آورده ای سند؟
بلی

چه ؟
دو قطره اشك

داری تو ضامنی؟
بلی

چه كسی ؟
تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟

می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 14:59  توسط کالیوه   | 

طعم پاییز !!!!

 فقط چند پاراگراف ...

تابستان دارد آخرین بیت های شعر طولانی اش را می

 

خواند اما طعم 

 

پاییز ،روی تن روزها جا باز کرده برای خودش!

 

نفس عمیق لطفا :)

 

سعی میکنم از این همه  طعم و بوی خوشمزه (!)لذت

 

ببرم تا می

 

توانم ... ثانیه به ثانیه ...نمی خواهم خودم را به راحتی

 

از یک قطره این

 

همه لذت خدادادی محروم کنم !

 

پس چند نفس عمیق!:)

 

توی صفحه ام در شبکه ی مجازی (face book)می

 

 نویسم :"امروز روز

 

خوش اقبالی حیرت انگیز من است !"دوستانم like میزنن

 

 به این جمله !

 

کلی خوشحال میشوم چون میبینم که همچنان به خوش

 

 اقبالی حیرت

 

انگیز ،اعتقاد داریم و ایمان !

 

همچنان ...به به !نفس عمیق !:)

 

این روز های خوب ،دلم حسابی خنک است و شاد ...

 

خنک خنک ...!

 

شاد شاد ...خنکی پاییز و شادی بهار را سنجاق میکنم -

 

با دقت -به

 

روزگار احساسم .

 

چه کیفی دارد این نفس عمیق !:)

 

ابرهای آسمان آهسته می گویند :چی میل داری ؟

 

لبخند میزنم :برکت باران لطفا !:)

 


قبل از مدتی آپ جدید، نوشت :بابا پاییزتون مبار--------------ک!

امضا = :)

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:2  توسط کالیوه   | 

برای خانه ام

ابر می خرم

و برای چشم هایم


باران

باز هم صدای پاییز می آید



خستگی

در برگ های زرد می بارد

و من

فقط رفتن سبز را می بینم






پ.ن:پاییزو دوست دارم هنوز....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:19  توسط کالیوه   | 

دوسِت‌ دارم‌...


حتّا وقتی‌ ظهرِ شهریور


تو ضل‌ آفتاب‌ چِش‌ به‌ راه‌ یه‌ کرایه‌کش‌ وایسادم‌


تاکسیای‌ خالی‌ مث‌ بَرق‌ از جلو چشام‌ رَد می‌شن‌ !



حتّا وقتی‌ ذلّه‌اَم‌ از این‌ زمونه‌ی‌ زهرِمار !


از نمک‌ رو زخمای‌ آزگار ،


از این‌ همه‌ چوبه‌ی‌ دار...



حتّا اون‌ دَم‌ که‌ یه‌ عَوَضی‌


از زیرِ لکه‌ی‌ کج‌ کوله‌یی‌ نیگام‌ می‌کنه‌ وُ


خیلی‌ راحِت‌ بِم‌ می‌گه‌:


بایس‌ بی‌خیال‌ این‌ شعرا بشی‌ !



حتّا وقتی‌ دوتا لَندهور ،


یه‌ تیکه‌ کهنه‌ تو دهنم‌ چپوندن‌ دَس‌ پام‌ گرفتن‌ ،


تا با سوت‌ شلّاقی‌ که‌ هوا رُ جِر می‌ده‌ ،


نعره‌ نزنم‌ !



حتّا وقتی‌ زِبری‌ طناب‌ حلقه‌ی‌ دارُ دورِ گردنم‌ حِس‌ می‌کنم‌ ،


حتّا وقتی‌ چهارپایه‌ می‌اُفته‌ وُ


زیرِ پام‌ خالی‌ می‌شه‌ ،


حتّا وقتی‌ نفس‌ قیمتی‌ترین‌ چیزِ دنیاس‌...


بازم‌ تو رُ بیشتر از یه‌ نفس‌ عمیق‌ دوس‌ دارم‌ !


آی‌ ! گربه‌ی‌ اطلس‌ دیوار !


گُربه‌ی‌ پیرِ لَگَد خورده‌ !
-------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:نمیدونم نوشته ازخودمه یا .... احتمالا یا....قطعا یا....

ولی خیلی احساس گنده لاتی بهم دست داد کلی باهاش حال کردم ...

وااای حالا یه خنده ی عمیق مسخره انگار که دنیا به فرمون تو میچرخه ....اخیییییییییش خوب بود حتی واسه ی ی لحظه!!!!

عجیب زدم تو خط عشق و عاشقی ولی مثله همیشه خوب بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:58  توسط کالیوه   | 

یکی بود یکی ... توروخدا حالا ایندفه باشه

يکي بود يکي نبود، اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من

بودم !
يکي داشت و يکي نداشت، اوني که داشت تو بودي و اوني که

تو رو نداشت من بودم!


يکي خواست و يکي نخواست، اوني که خواست تو بودي اوني

که بي تو بودن رو نخواست من بودم!


يکي آورد و يکي نياورد، اوني که آورد تو بودي اوني که جز تو به

هيچ کس ايمان نياورد من بودم !


يکي برد و يکي باخت، اوني که برد تو بودي اوني که دل به تو

باخت من بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 


پ .ن:حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان با هم بودن و با هم ساختن نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر بودن یکی و نبودن دیگری !!!

مثل همیشه ، ای بابا...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 23:19  توسط کالیوه   | 

شکرانه

خدایا ممنونت هستم

بابت همه ی اولین های زندگی ام تا امروز

که طعم شان در خاطره هایم مانده

طوری که طعم اولین باران به یاد گل سرخ می ماند

اولین باری که جادوی کلمه را شناختم

حرف زدم

اولین باری که جادوی رنگ هارا شناختم

دیدم

اولین باری که جادوی دوست داشتن را شناختم

مهربان شدم

اولین باری که جادوی صدا را شناختم

شنیدم

اولین باری که جادوی طعم ها را شناختم

چشیدم

و اولین باری که جادوی تو را شناختم

نخواستم بچشم

به خاطر تو

نخواستم بنوشم

بخاطره تو

نخواستم مثل هر روزم باشم

بخاطره تو

عوض شدم

برای اولین بار

و همه ی روزهایم با من عوض شد

و چشم هایم تغییر کرد

و دهانم تغییر کرد

و زبانم تغییر کرد

 ولحظه هایم تغییر کرد

سحرهایم تغییر کردد

و غروب هایم تغییر کرد

با اینکه در اینه به نظر میرسید من هنوز همانم

اما من همان نبودم

ان کوچک همیشگی که جادویی در زندگی اش نیست

نبودم

 

خدایا !

تو را شکر

که میتونم جادوی تورا جشن بگیرم

جادوی مهربانی تو را

که حالا مثل طعم ابنباتی در دهانم  است

دهانی که اگر روزه نبود

این آبنبات را عیدی نمی گرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:39  توسط کالیوه   |